درباره روستا
معرفی
من ایران را مثل یک روستای خیلی بزرگ میبینم؛ روستایی که از هر طرفش که نگاه کنی، یک کوه و دشت و باغ و رودخانه دارد. صبح که آفتاب میزند، انگار همهجای این سرزمین بوی نان تازه و خاک خیسخورده میدهد. یک گوشهاش گندم کاشتهاند، یک گوشه باغهای انار و انگور و پسته است، جایی دیگر برنج و چای و مرکبات سبز شده. برای من، ایران فقط اسم یک کشور روی نقشه نیست؛ مثل همان روستایی است که آدم در آن به دنیا آمده، کوچههایش را میشناسد، درختهایش را میشمارد و وقتی از آن دور میشود، دلش برای خاکش تنگ میشود. من به این روستای بزرگ عشق میورزم، چون زندگی را در همین خاک یاد گرفتهام؛ با دستهایی که بوی زمین و باغ میدهد و با دلی که به باران و فصل برداشت خوش است. ایران برای من یعنی صبح زود رفتن سر زمین، دیدن سبزی جوانهها، صدای آب در جوی و امید به اینکه امسال باغ پربارتر باشد. هر گوشه این سرزمین برای من مثل یک تکه از خانه است؛ از دماوند و دشتهایش گرفته تا باغهای شمال و کویرهای جنوب. اگر ایران یک روستای بزرگ باشد، من هم یکی از همان آدمهای سادهاش هستم که دلش میخواهد زمینش آباد بماند، درختهایش سبز باشند و بچههایش روزی با افتخار بگویند: «این خاک، خانه ماست.»